دل است و باز، خیال تو را بهسر دارد . . .
دل است و باز، خیال تو را بهسر دارد
که شب، دوباره ز پس کوچهها گذر دارد
دل است و دیده، چو یک لحظهـمینهدبرهم
تو را و حال تو را، باز در نظر دارد
کهای تو؟... آه... کهای؟ ای پرنده لرزان
که جانت از قفس تن، سر سفر دارد؟
اگرچه خاطرهها، سخت، گریهانگیزند
ولی خیال «کبی» ـ گریه بیشتر دارد
«کبی» که کفش بزرگش میان جو افتاد
«کبی» که جای پرستار، زنپدر دارد
*
«کبی» به مدرسه روستای «برفی»* بود
«کبی» نیاز به یک شرح مختصر دارد
سیاه و کوچک و مظلوم و پارهپوش و مریض
نفس برای «کبی» حکم دردسردارد
*
چگونه آه ... دو دست کبود و کوچک او
کتاب و دفتر مشق و مداد، بردارد
هوای آخر آذر چه میکند؟ که «کُبی»
برای گرم شدن، سعی بیثمر دارد؟
ـ لباس گرم به تن کن، ببین هوا سرد است
برای سینهات این سوزها ـ ضرر دارد
: ـ لباس گرم؟ ـ کمی خیرهـ سربهزیر ازشرم
تبسمش چه کنم؟ زهر، در شکر دارد
شب است و خانه او ـ انتهای کوچه ده
چه کوچهای که از آن رد شدن ـ خطر دارد
صدای پارس نیامد، عبور آسان است
که خیر بودن هر نیتی، اثر دارد
*
گذشته است، از آن حال و روزها، سی سال
«کُبی» کجاست؟ خدا از کبی خبر دارد